این بخشی از جداره­ای در خیابان دانشکده شهر ارومیه است؛ دو تابلو که دارای محتوایی همسان ولی با دو بیان متفاوت است ! قطعا تابلوی پایینی تاثیر بیشتری نسبت به بالایی خواهد داشت. وقتی می­توان سخنی را با لحنی انسان­وارانه و مهرآمیز بیان کرد دلیلی برای به کارگیری لحن خشن و تهدید آمیز نیست. نمونه چنین مواردی را گه­گاه می­توان در سطح شهر مشاهده کرد؛ پیام هایی اینچنینی : لعنت بر پدر و مادر کسی که در این محل آشغال بریزد و یا در صورت توقف هر چهار چرخ پنچر خواهد شد. هر چند پیام دوم خود از لحاظ قانونی جرم محسوب شده و امکان پیگرد قانونی هم دارد! با این­حال این پیام ها موجب گسترش فضای منفی  وبدبینانه در درون یک جامعه می­شود که یک شخصه منفی برای هر شهری محسوب می­گردد. در زندگی روزمره اگر نیاز به انتقال پیامی به دیگران داشتیم می­توان با استفاده از جملات و واژگان مودبانه تر و انسانی ­تر، شاهد شهری شاداب، پر مهر و در نتیجه پر برکت باشیم.

 

 

 عمارت شهرداری تبریز یکی از نمادهای هویتی این شهر است که روزگار پر حکایتی را به خود دیده است. این عمارت که زمانی قلب مدیریتی تبریز بود چند سال پیش با همت شهردار وقت، تخلیه شد و بخش اداری به ساختمان جدید انتقال پیدا کرد و از عمارت ساعت به عنوان ساختمان شورای شهر تبریز و موزه شهر استفاده گردید هر چند که هنوز مجوز رسمی کاربری موزه برای آن صادر نشده است !

   امروزه مردم تبریز با افتخار مهمانان داخلی و خارجی شهرمان را برای بازدید از این عمارت تاریخی دعوت میکنند؛ با این­حال مسئله ای در باب این عمارت مشاهده میشود.

   اگر این روزها گذرتان به میدان ساعت افتاده باشد قطعا خودروهای پارک شده در داخل محوطه عمارت شهرداری را دیده­اید. حال مسئله اینجاست با توجه به اینکه این عمارت امروزه کاربری مشابه موزه داشته و طبیعتا حیاط آن نیز بخشی از حریم بنا است قطعا وجود خودروهای پارک شده کارکنان شهرداری در این محوطه هیچ توجیهی نداشته و به نوعی نقض حریم منظر این بنا محسوب می­شود. بازدیدکنندگانی که قصد انداختن عکس یادگاری از عمارت را داشته و یا می­خواهند با قدم زدن در حیاط آن ارزش های تاریخی و فرهنگی آن را دریابند با این خودروهای شخصی که هیچ ارتباطی با عمارت و تبریز ندارند مواجه خواهند شد.

   علاوه بر آن شهرداری به عنوان یکی از ارگان­های مهم مدیریت شهری که خود باید تبلیغ کننده­ی استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی باشد چرا باید صرفا چند کارمند آن با پارک خودوری شخصی در کنار این عمارت حقوق مردم شهر را تضییع نمایند؟!

 

 

عمارت شهرداری تبریز

  تصویر زیر،  پوستری از هیئت وزرای اولین شورای اجتماعی حکومت جمهوری آذربایجان به ریاست نریمان نریمانوف می­باشد. عناوین و اسامی اصلی به کار رفته در این پوستر با رسم الخط فارسی بوده و این سندی محکم مبنی بر کاربرد و رواج رسم الخط و زبان فارسی در منطقه قفقاز جنوبی تا اوایل تاسیس اتحاد جماهیر شوروری بوده و پس از رسمی شدن زبان روسی، بعدها رسم الخط این جمهوری نیز به سریل و لاتین تغییر می­کند. وجود آرم­ها و مفاهیمی همچون داس و چکش، کارگران، کارخانه ­ها و مزارع، یادآور فضای سوسیالیستی آن دوران است. نریمانوف مدتی نیز از مسئولین باشگاه همت در شهر باکو بود. این باشگاه توسط جمعی از ایرانیان مهاجر در قفقاز تشکیل شده بود که ارتباطات خوبی با اجتماعیون عامیون در جریان انقلاب مشروطه ایران داشته است. خانواده نریمانوف نیز ازمهاجرین ایرانی ساکن تفلیس بود.


Aşağıdakı şəkil Nəriman Nərimanovun rəhbərlik etdiyi Azərbaycan Respublikası hökumətinin ilk ictimai şurasının posteridir. Bu afişada istifadə edilən əsas başlıqlar və adlar fars qrafikası ilədir və bu, Sovet İttifaqının qurulmasının əvvəlinə qədər və rəsmiləşdirildikdən sonra fars qrafikası və dilinin Cənubi Qafqaz regionunda istifadəsi və yayılması haqqında güclü sənəddir. rus dilinin, daha sonra bu respublikanın yazısı da kiril və latına dəyişdirilir. Oraq-çəkic, işçi, fabrik və ferma kimi loqo və anlayışların mövcudluğu o dövrün sosialist ab-havasını xatırladır. Nərimanov həm də bir müddət Bakıda “Hemet” klubunun rəsmilərindən olub. Bu klub İran konstitusiya inqilabı zamanı sadə insanlarla yaxşı əlaqələri olan Qafqazdakı bir qrup iranlı mühacir tərəfindən yaradılmışdır. Nərimanovun ailəsi də Tiflisdə yaşayan iranlı mühacirlərdən olub.

 

   امروز مصادف بود با سالروز درگذشت حمید ملا زاده، خبرنگار، پژوهشگر و نویسنده ی بزرگ تبریزی. زنده یاد ملازاده از معدود شخصیت‌های شهر تبریز بود که با بسیاری از بزرگان سیاست و مسئولین اجرایی شهر و منطقه و شخصیت‌های فرهنگی و ادبی  در چند دهه ی اخیر ،دیدار و ارتباط داشته است. وی تا اوایل انقلاب خبرنگار روزنامه ی کیهان بود و در این مدت کار‌های مهم و ارزنده ای برای تبریز  کرده است که می‌توان از افتتاح اولین کیوسک مطبوعاتی در تبریز، بازتاب مهمترین رویداد‌های منطقه در کشور در سده‌های چهارم الی ششم خورشیدی و… اشاره نمود . ملازاده زندگی پر فراز و نشیبی داشت و بارها زندانی و دستگیر شد. صرف نظر از برخی از افکار ملازاده، وی یکی از تاریخ‌های گویای معاصر تبریز بود و بی شک نقش اجتماعی و فرهنگی او را به ویژه در بین سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۷ نمی‌توان انکار کرد.

  ملازاده در چنین روزی در سن هفتاد و هشت سالگی چهره در خاک کشید که فقدان او برای اهل فرهنگ تبریز هنوز محسوس است.

  وی در پیش گفتار کتابش، سیری در کوچه‌های خاطرات، می‌نویسد:

“……….از اینها که بگذریم در این مدت طولانی که سر و کارم با مطبوعات بوده با مشکلات پیچیده ای آنچنان دست به گریبان بوده ام که فقط الطاف خداوند مرا از گردباد حوادث نجات داده است.اصولا کار مطبوعاتی در جوامع ما همیشه اتهام پذیر بوده و در عصر ما مطبوعات چی‌ها بیش از هر طبقه و قشری از جامعه مورد اذیت و آزار حاکمان و قدرت مداران قرار گرفته اند.”

با توجه به شخصیت فرهنگی و موقیعت شغلی ملازاده، قطعا دست نوشته‌ها  و خاطرات زیادی از او بر جای مانده که امید است با ساماندهی و نشر آنها زوایای پنهانی از تاریخ معاصر تبریز روشن گردد.

 

 

 

 

(نوشته ای از زنده یاد حمید ملازاده، روزنامه ی کیهان، ششم بهمن ۱۳۵۴)

 

تبریز شهر افسانه‌ها است، هنرمندی میخواهد نقاش باشد، صورتگر باشد، آهنگساز باشد و شاعری توانا باشد.

   شهریار اگر حوصله ی اینکار را داشته باشد توانا سان، صورتی، آهنگی، شعری از این افسانه که می‌رود افسانه اش نیز فراموش شود بسازد و تقدیم تاریخ کند، اینک که تبریز و همه چیزش می‌رود تا فراموش شود بگذارید درتماشاخانه ی تاریخ، نام این شهر به عنوان افسانه ای ثبت شود و خاطره ی آن در دل‌ها بماند، بگذارید شهر‌هایی چون شیراز که رونق و صفایی دارند افسنه ی تبریز آیینه ی عبرتی باشد، تابلویی با گذشته ی تابنده و امروز دردناکش، شعری در ردیف حیدر بابای شهریار با همه ی قهر و خشم‌هایش، با تمام عتاب و خطایش به طنین درخشگنابی ( یامان گونه کیم سالوب) صورتی و نقشی که در عمق بی انتهای آن تبریز با عظمت با همه ی کاروانسرا‌ها و حجره‌های پر رونق و خیابان‌های پرشور و حال دیروز و چهره ی غمناک امروزش.

   با کاروانسرا‌ها و حجره‌های فرو ریخته و خالی از سکنه و کاروانش، محله‌های غمبارش چون عین الدوله، قور چای، با ارک پیر و کمر خم شده اش که شاهد زنده ای از گذشته‌های پر رونق ماست و تنها موجودی است که آن روز ما را دیده و امروز ما را نیز حیرت زده می‌بیند…….. اگر به پای صحبت ارک پیر و جهان دیده بنشینیم نکته‌های فراوان از سرگذشت آذربایجان خواهیم شنید، او روزگاری شاهد عظمت و جلال ما بوده است.

   این ارک همه چیز را دیده و به خاطر دارد، قصه‌های از از گذشته‌های دور شنیدن دارد و شاید پایان قصه صبحدمی‌فرح انگیز به دنبال داشته باشد، شاید…

 

 

 

 

   بهمن قبادی کارگردان ایرانی که با فیلم‌های سیاهش در خارج کشور شناخته می‌شود، چند سال پیش از این و روزهایی که فیلم سیاه «گربه‌های ایرانی» را می‌ساخت، در نامه‌ای سرگشاده کیارستمی را به خاطر اینکه به گفته وی «فیلمسازی اجتماعی» نیست با لحن تندی سرزنش کرد.

صفحه1 از2